***چرا تا میشنویم شبه ... بی جهت به ستاره ها بد گمان می شیم؟***
خوبید که؟؟!!!
اول یه تشکر از شما به خاطره نظرات دوستانتون...دوم شرمنده از این که دیر آپ کردم...شما اگه جای من بودید دیر آپ میکردید...حالا دلیلش باشه برای دفعات بعدی...
این دفعه هم یه شعر دارم که اگه بخوانید خوشه تون میاد...
آرمگاه عشق
در یکشب سیاه٬ همانسال که مرگ هست
قلب امید در بدر و مات من شکست!
سرگشته و برهنه و بیخانمان چو باد
آنشب٬ رسید قلب من٬ از سینه و قناد
زار و علیل و کور
بر روی قطعه سنگ سپیدی که آنطرف...
در بیکران دور
افتاده بود٬ ساکت و خاموش٬ روی گور
گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار
در سایه ی سکوت رزی٬ پیر و سوگوار
بیتاب و ناتوان و پریشان و بیقوار
بر سر زدم و گریستم٬ از دست روزگار
گفتم که ای ترا بخدا٬ سایبان پیر!
با من بگو٬ بگو! که خفته در این گور مر گبار؟
کز درد تلخ مرگ وی٬ این قلب اشکبار...
خود را در این شب تنها و تار کشت؟
پیر خمیده پشت؟؟!!
جانم بلب رسید! بگو قبر کیست این؟
یک قطره خون چکید٬ بدامانم از درخت٬
چون جرعه ای شراب غم٬ از دیدگان مست!...
فریاد بر کشید: که ای مرد تیره بخت!
بر سنگ سخت گور نوشته است٬ هر چه هست...
بر سنگ سخت گور
از بیکران دور
با جوهر سرشک
دستی نوشته بود:
آرمگاه عشق
خوب دوستان مهربون این بود آپ این دفعه ...امید وارم که خوشه تون اومده باشه...خوب من دیگه برم...
همه شما رو به خدا میسپارم...
خوش باشید

