***چرا تا میشنویم شبه ... بی جهت به ستاره ها بد گمان می شیم؟***
به نام خدا
سلام دوستان گلم...خوبید؟خوش میگذره؟
دلم براتون تنگ شده بود...دیگه به خودم گفتم یه حالی به وبلاگ بدم...
این دفعه هم میخوام یکی از متن هایه نویسنده و شاعر بزرگ کارو رو براتون آپ کنم...امید وارم که این یکی هم به دلتون بشینه....
اسمش هست اشک درخت زر
دلم از این همه گرفتاری٬ این همه خونخواری٬این همه تبهکاری و مشکلات٬ گرفته بود.رفتم سراغ دوستم...گفتم:بیا بخاطر یک لحظه فراموشی٬پیمانه ای چند می بزنیم.
به زیره درخت زری که تنها درخت خانه ما بود پناه بردیم.هنوز اولین پیمانه شراب را سر نکشیده بودیم که یک قطره آب از شکستگی یک شاخه سرشکسته٬ بدامنم غلطید...!!!با تعجب از دوستم پرسیدم:
این قطره چه بود؟!از کجا بارید؟!!در آسمان که از ابر خبری نیست.دوستم پاسخی داد که روحم را تکان داد ٬گفت:
درخت زر است که گریه میکند!!!
میخواد به ما بفهماند!که بی انصافها لااقل خون مرا جلوی چشم من نخورید!!.....
تموم شد..امید وارم که لذت برده باشید...بازم از متن هایه این نویسنده و شاعر بزرگ براتون آپ میکنم...
خوب ما دیگه بریم..تا سری بعدی و آپ بعدی خدانگهدار.....!
راستی مارو فراموش نکنید...نظرم بدبد دعاتون میکنم....
خوش باشيد ...

